خانه > مطالب جالب > داستان ازدواج خواهر و برادر

داستان ازدواج خواهر و برادر


مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت:
– می خواهم ازدواج کنم.
پدر خوشحال شد و پرسید:
– نام دختر چیست؟
مرد جوان گفت:
– نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.
پدر ناراحت شد.
صورت در هم کشید و گفت:
– من متأسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی،
چون او خواهر توست.


خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.
مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین
بود.

با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:
– مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او
خواهر توست! و نباید به تو بگویم.
مادرش لبخند زد و گفت:
– نگران نباش پسرم.
تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی. چون تو پسر او نیستی!

  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: